داستانی از شهید رسول خالقی

توی سنگر هر کس مسئول کاری بود .

یک بار خمپاره ای آمد و خورد کنار سنگر

به خودمان که آمدیم ، دیدیم رسول پای راستش را با چفیه بسته است.

نمیتوانست درست راه برود . از آن به بعد کارهای رسول را هم بقیه بچه ها انجام دادند .
کم کم بچه ها به رسول شک کردند ، یک شب چفیه را از پای راستش باز کردند و بستند به پای چپش .

صبح بلند شد ، راه افتاد ، پای چپش لنگید !

سنگر از خنده بچه ها رفت روی هوا !!

تا میخورد زدنش و مجبورش کردن تا یه هفته کارای سنگر رو انجام بده .

خیلی شوخ بود ، همیشه به بچه ها روحیه می داد ، اصلا بدون رسول خوش نمی گذشت .

/ 1 نظر / 23 بازدید
قاسمی

خداوند روحش رو شاد و غرین رحمت کنه